و عزیز من، تو به صدای پرنده ها گوش کن و نه به اخبار…
به آنها گوش کن گویی هیچ صدای دیگری وجود ندارد.
و سپس من را در آغوش بگیر تا زمانیکه اشکهایت سرازیر شوند.
بگذار بگویند دیوانهایم!
اما من به تو میگویم عزیز من:
امید تنها دارایی ماست.
بذر بلوطهایی که در زمستان به خاک سپرده شدهاند در بهاری که از راه میرسد شکوفا خواهند شد.
با تو قراری میگذارم. برای بهاری که میدانم از راه میرسد.
من و تو، مانند همیشه میمانیم. من اینجا می مانم تا بدانم تو برای لحظه ای ناامید نمیشوی.
بگذار بگویند دیوانهای!
ما در بهاری سپید همدیگر را خواهیم دید؛ در حالیکه در آغوش یکدیگر هستیم.
پس حالا،
فقط بگذار بگویند دیوانهایم…!
