قصه پریان جنگل بلوط آغاز شده!

رویای آزادی پرستوها

رویای آزادی پرستوها

همه چیز ناامید کننده به نظر می‌رسد.
بعد یادم می‌آید اردیبهشت است؛
بعد از آن یادم می‌آید عصر است و پرستوها پرواز می‌کنند
و آخرین آرزوی امروز من این میشود که آسمان بهاری پرستوها، برای همیشه بارانی و آزاد باقی بماند.


پرستوهای رها در آسمان اردیبهشت ماه
مرا همیشه به حسرتی بزرگ می‌کشانند.
آزادی را در آغوش می‌گیرند و گویی”بهار“، هر روز میتواند
درست به یک اندازه حالشان را خوب کند.
بلبل‌های خرما هم آرام در لانه‌ خود با آن نوای همیشگی‌شان همراهی میکنند.


پرستوها یک چیز را به خوبی می‌دانند.

بهار مقدس است و یک روز آن هم نباید به بطالت بگذرد

حقیقتاً…
اگر همین حالا از من بپرسید گذران وقت به بطالت یعنی چه؟
نمی‌توانم پاسخ درستی به شما بدهم.
حتی اگر بپرسید دقیقا انجام دادن چه کارهایی مناسب است؟
آن هم زمانیکه انگار زمین و زمان دست به دست هم داده‌اند
تا ما را از پای در بیاورند، باز هم هیچ جواب درست و قطعی وجود ندارد.

اما به خوبی می‌دانم یک چیز نباید از دستمان رها شود:

امید!

باورهایمان!
آنچه میدانیم حقیقت است! آنچه می‌دانیم باید اتفاق بیوفتد.
ما سراسر غم میشویم و بعد به یاد می‌آوریم. همه آنچه را که باید…!

پرستوها را که دیده‌ای؟ آنها هر غروب و هر طلوع به پرواز درمی آیند.
جوری پر و بال می‌زنند گویی ( آزادی آخرین چیزی است که به آن فکر می‌کنند)
اما لحظه‌ای که نفس های کوچکشان از باران می‌گذرد و به ابرهای پنبه ای شهر میرسد،
بهار و آن آسمان بارانی، تنها چیزیست که قلبشان را به شور و شوق می اندازد.


فردا شاید آسمانی آزاد برای پرواز نباشد
و این آخرین نفسی است که از آسمان خود می‌گیرند.

این را بگویم که بعد از تمام درگیری‌ها،
همان لحظه‌ای که گوشه‌ای از اتاق افتاده‌ایم و بیشتر از همیشه
بلاتکلیفی در وجودمان رخنه کرده است،
شاید زمان آن میرسد تا پرستوهای اردیبهشت ماه را به یاد بیاوریم!

پروازشان را…
پروازی به یادماندنی که با آفتاب خداحافظی میکند
و قلبی امیدوار که به ملاقاتی گرم با آفتاب فردا باور دارد…

با نور و روشنایی،
نورا
جنگل بلوط

8 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *