قصه پریان جنگل بلوط آغاز شده!

نامه ای از آن سوی تاریکی

نامه ای از آن سوی تاریکی

ما در فردای نا امیدی‌ها ادامه می‌دهیم.
مگر تا چه اندازه می‌توان با تلاطم جنگید و تمام نشد؟
شاید گاهی باید تمام شد حتی اگر تمام شدنمان بهای رسیدن به روشنایی باشد.

آن‌سوی تاریکی،
نمیتواند تاریکی ابدی باشد.
کدام زمستان را دیده‌ای که
بهار را در فردای خود نداشته باشد؟

گل‌ها بریده می‌شوند، درختان می‌سوزند، و ریشه‌ها…
ریشه‌ها فصل را می‌شناسند.

با من بگو،
در امشب یا در فردا،
همه‌چیز به روشنی نقش خواهد بست.
آسمانی که امشب تاریک می‌بینیم، که خاطره ای از نور را با خود دارد.
و درختان سوخته، که بهار در چند قدمی آنهاست…

مگر نگفته‌ای بهار پیدایش می‌شود؟
پس این اشک‌ها برای چیست؟

مگر باور به خیر و نور مطلق را زمزمه نکرده‌ای؟
پس این ترس‌ها از کجاست؟


نور راه خود را می‌یابد.
نور به زاگرس می‌رسد.
نور بر بلوط‌ها خواهد تابید.

بنویس.تا نوشتنت بماند.
از لحظه‌های شکوه،
تا اشک‌هایی که با شنیدن صدایی آشنا جاری می‌شود.
ما آغاز می‌شویم،
گویی هرگز پایان نپذیرفته بودیم.
گذشته، در عمق جانمان نفس می‌کشید و اکنون بیدارتر از همیشه ایستاده است.

از امروز بنویس…
از غم، از امید، از باور.
نه تنها برای خود، بلکه برای آنان که خواهند آمد.

نسل‌های آینده،
تاریخشان را شاید نه در کتاب‌ها،
که در دل‌نوشته‌های تو بیابند.

هر آنچه از اوج به پایین افتاده باشد،
راه بازگشت به شکوه خود را پیدا میکند.
چه قلبی شکسته باشد،
چه روزگاری خاموش…

و حالا ما ادامه خواهیم داد
چرا که جنگل بدون درختانش و بدون خورشید خود، هیچ گاه معنا ندارد!

با نور و روشنایی،
نورا
از دل جنگل بلوط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *